سازندهترين كلمه گذشت است، آن را تمرين
كن.
پرمعنيترين كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.
عميقترين كلمه «عشق» است، به آن ارج
بنه.
بيرحمترين كلمه "تنفر" است، از بين
ببرش.
خودخواهانهترين كلمه "من" است، از آن حذر
كن.
ناپايدارترين كلمه "خشم" است، آن را فرو
ببر.
بازدارندهترين كلمه "ترس" است، با آن مقابله
كن.
با نشاط ترين كلمه "كار" است، به آن
بپرداز.
پوچترين كلمه "طمع" است، آن را
بكش.
سازندهترين كلمه "صبر" است، براي داشتنش دعا
كن.
روشنترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار
باش.
ضعيفترين كلمه "حسرت" است، آن را
نخور.
تواناترين كلمه " دانش " است، آن را
فراگير.
محكمترين كلمه "پشتكار" است، آن را داشته
باش.
سميترين كلمه "شانس" است، به اميد آن
نباش.
لطيفترين كلمه "لبخند" است، آن را حفظ
كن.
ضروريترين كلمه "تفاهم" است، آن را ايجاد
كن.
سالمترين كلمه "سلامتي" است، به آن اهميت
بده.
اصليترين كلمه اعتماد است، به آن اعتماد
كن.
دوستانهترين كلمه "رفاقت" است، از آن
سوءاستفاده نكن.
زيباترين كلمه "راستي" است، با آن رو راست
باش.
زشتترين كلمه "دورويي"است، يك رنگ
باش.
ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است، دوست داري با تو
چنين شود؟
موقرترين كلمه "احترام" است، برايش ارزش قايل
شو.
آرامترين كلمه " آرامش" است، به آن
برس.
عاقلانهترين كلمه "احتياط" است، حواست را جمع
كن.
دست و پاگيرترين كلمه "محدوديت" است، اجازه نده
مانع پيشرفت بشود.
سختترين كلمه "غير ممكن" است، وجود
ندارد.
مخربترين كلمه "شتابزدگي" است، مواظب پُلهاي
پشت سرت باش.
تاريكترين كلمه "ناداني" است، آن را با نور علم
روشن كن.
كشندهترين كلمه "اضطراب" است، آن را ناديده
بگير.
صبورترين كلمه "انتظار" است، منتظرش
بمان.
قشنگترين كلمه "خوشرويي" است، راز زيبايي در آن
نهفته است.
تميزترين كلمه "پاكيزگي"
است...
رساترين كلمه "وفاداري" است، سر عهدت
بمان.
تنهاترين كلمه "گوشهگيري" است، بدان كه جمع
هميشه بهتر از فرد بودن است.
هدفمندترين كلمه "موفقيت" است، پس پيش به سوي
آن...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:47 توسط نگار |
يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به
عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد
متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي
كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به
عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان
اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي
كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي
مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما
آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه
آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با
چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه
ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به
همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در
اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي
برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين
گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين
اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه
كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت
نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو
هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي
شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از
ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني
براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني
شدند.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:16 توسط نگار |
يک روز بعد از ظهر وقتي
اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و
ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف
شود.
اسميت پياده شد
و خودشو معرفي کرد و
گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها
ماشين از جلوي من رد شدند
ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست. وقتي که او لاستيک
رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر
بايد بپردازم؟" و او به زن
چنين گفت: شما هيچ بدهي
به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم
به من کمک
کرد،¸همونطور که من به
شما کمک کردم." اگر تو واقعا"
مي خواهي که بدهيت رو
به من بپردازي¸بايد اين کار رو
بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم
بشه! چند مايل جلوتر زن
کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو
ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند
شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا
بند نبود.
او داستان زندگي
پيشخدمت رو نمي دانست¸و
احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد
فهمید. وقتي که
پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر
روي دستمال سفره
يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک
در چشمانش جمع شده بود
. در يادداشت
چنين نوشته بود: شما هيچ
بدهي به من ندارید. من هم در اين چنين
شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور
که من به شما کمک کردم. اگر تو
واقعا" مي خواهي که بدهيت رو
به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار
زنجير عشق به تو ختم
بشه! همان شب وقتي
زن پيشخدمت از سرکار به
خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت
دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه..."
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:23 توسط نگار |