دیشب که داشتم کنار ساحل دریای نیلگون خزر قدم میزدم و به موجهای خروشان دریا نگاه میکردم به این فکر میکردم که زندگی ما آدم ها مثل این دریا میمونه.گاهی اوقات آروم آروم گاهی وقتها مواج و طوفانی.ما آدم ها هم مثل ماهی ها میمونیم که داریم تو این دریا زندگی میکنیم و واسه بقای خودمون حق دیگران رو خیلی راحت میخوریم و اونها رو ازار میدیم.
آخر سر هم مرگ مانند صیادی یک روز از راه میرسد و ما را در تور خودش اسیر میکند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:30 توسط نگار |
یادته وقتی بچه تر بودیم هر وقت یکی بهمون میگفت عاشق شده یا حرف از عشق وعاشقی میزد چشمامون از تعجب گرد میشد و نمی فهمیدیم معنی واقعی حرفش چیه؟آخه ما اون موقع ها عشق رو از آدامس های لاویز میشناختیم و بس.
حالا هم که بزرگ تر شدیم اگر یکی بازم همون حرف ها رو بهمون بزنه بازم چشمامون از تعجب گرد میشه اما این بار نه به خاطر اینکه نمیفهمیم عشق یعنی چی؟بلکه این بار به خاطر اینکه نمیدونیم عشق واقعی چیه؟وآیا اون فرد یه عاشق واقعیه یا نه؟آخه ما الان عشق واقعی رو عشق مجنون به لیلی و فرهاد به شیرین و .....میدونیم.
در هر حال اگه یه نفز عشق واقعی رو تجربه کنه دیگه دلش نمیخواد از معشوقش دور باشه.
به امید روزی که همه طعم خوش عشق واقعی رو بچشن
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:44 توسط نگار |