هیچ وقت نمی تونی به این فکر کنی یا حتی حدس بزنی که فردا چه اتفاقی ممکنه بیفته یا نیفته.بعضی وقتا اوضاع بر وفق مرادتهو همه چیز داره خوب پیش میره اما یکهو همه چیز به خاطر یه کوتاهی وغفلت بد جور میریزه به هم.
گاهی اوقاتم عکس این اتفاق میفته.احساس میکنی به آخر خط رسیدی و هیچ راهی نداری و همه ی درها به رویت بسته شده اما..... .اما یکهو در اوج ناامیدی ویاس امیدبه کمکت میادو زندگی روزهای خوشش راو بهت نشون میده و همه چی بر وفق مرادت میشه.
امان از این روزگار با بازیهاش
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:47 توسط نگار |
شب های امتحانات زمینی ام تا صبح بیدارم تا شاید درسی را که درطول ترم نخوانده ام پاس کنم.اما کاش می دانستم عمری را که می گذرانم برایم مانند شب امتحانی است که استادش پروردگارم است و نمره ی قبولی در این درس را نمی توانم با یک شب تلاش به دست آورم. درس:زندگی تعداد واحد:به میزان ثانیه های زنده بودن استاد:خداوند تاریخ امتحان:تمام لحظات اعلام نتایج:قیامت
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:35 توسط نگار |

کودک نجوا کرد:خدایا با من حرف بزن.مرغ دریایی آواز خواند.کودک شنید.سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن.رعد در آسمان پیچید.کودک گوش نداد.کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.ستاره ها درخشیدند ولی کودک توجهی نکرد.کودک فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد.کودک نفهمید و با ناامیدی گریست:خدایا با من در ارتباط باش.بگذار بدانم اینجایی.بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 14:2 توسط نگار |