تبليغاتX
mardomak.blogfa.com

دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است



رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ



دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند



شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست



قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت



رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:59 توسط نگار |


خیلی زیبا بود. زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم هایش آیینه زندگی بود.

سرشار از صداقت و یکرنگی.

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد.

احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال گردش و تکاپو هستند.

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد.فقط کافی بود لبخند بزند.

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند.

در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود. همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را فراموش می کردم. در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد. روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود.

به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار اتاقم می بینم.

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم با چشم هایش به من سلام می کند.

دوستت دارم ای فرشته زمینی

 

اگر عاشق نیستی،پس که هستی؟! لااقل عاشق خودت باش

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 14:29 توسط نگار |


الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمی ده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من می شنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ....

هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو... دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا ؟ این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا! من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم . اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان می خواستند . دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:18 توسط نگار |


Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
How can you say you love me?

يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,

من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
The Guy then placed a letter by her side
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
Does love need a reason?
NO! Therefore!!
I Still LOVE YOU...
True love never dies for it is lust that fades away
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دليل ميخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
Mature love says "I need you because I love you"
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:4 توسط نگار |


سازنده‌ترين كلمه گذشت است، آن را تمرين كن.
پرمعني‌ترين كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.
عميق‌ترين كلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.
بي‌رحم‌ترين كلمه "تنفر" است، از بين ببرش.
خودخواهانه‌ترين كلمه "من" است، از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه "خشم" است، آن را فرو ببر.

بازدارنده‌ترين كلمه "ترس" است، با آن مقابله كن.
با نشاط ترين كلمه "كار" است، به آن بپرداز.
پوچ‌ترين كلمه "طمع" است، آن را بكش.
سازنده‌ترين كلمه "صبر" است، براي داشتنش دعا كن.
روشن‌ترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار باش.
ضعيف‌ترين كلمه "حسرت" است، آن را نخور.

تواناترين كلمه " دانش " است، آن را فراگير.
محكم‌ترين كلمه "پشتكار" است، آن را داشته باش.
سمي‌ترين كلمه "شانس" است، به اميد آن نباش.
لطيف‌ترين كلمه "لبخند" است، آن را حفظ كن.
ضروري‌ترين كلمه "تفاهم" است، آن را ايجاد كن.
سالم‌ترين كلمه "سلامتي" است، به آن اهميت بده.
اصلي‌ترين كلمه اعتماد است، به آن اعتماد كن.

دوستانه‌ترين كلمه "رفاقت" است، از آن سوءاستفاده نكن.
زيباترين كلمه "راستي" است، با آن رو راست باش.
زشت‌ترين كلمه "دورويي"است، يك رنگ باش.
ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است، دوست داري با تو چنين شود؟
موقرترين كلمه "احترام" است، برايش ارزش قايل شو.
آرام‌ترين كلمه " آرامش" است، به آن برس.

عاقلانه‌ترين كلمه "احتياط" است، حواست را جمع كن.
دست و پاگيرترين كلمه "محدوديت" است، اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت‌ترين كلمه "غير ممكن" است، وجود ندارد.
مخرب‌ترين كلمه "شتابزدگي" است، مواظب پُل‌هاي پشت سرت باش.
تاريك‌ترين كلمه "ناداني" است، آن را با نور علم روشن كن.
كشنده‌ترين كلمه "اضطراب" است، آن را ناديده بگير.

صبورترين كلمه "انتظار" است، منتظرش بمان.
قشنگ‌ترين كلمه "خوشرويي" است، راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه "پاكيزگي" است...
رساترين كلمه "وفاداري" است، سر عهدت بمان.
تنهاترين كلمه "گوشه‌گيري" است، بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
هدفمندترين كلمه "موفقيت" است، پس پيش به سوي آن...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:47 توسط نگار |


يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"


پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
"
اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."


پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"
اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."


پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
"
اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:16 توسط نگار |


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. 

زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست. 

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟" 

و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم." 

اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! 

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .

در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید. 

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! 

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه..."

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:23 توسط نگار |


 دوستی

 
 
   دل من دیر زمانیست که می پندارد
 
   دوستی نیز گلیست
 
   مثل نیلوفر و ناز
 
   ساقه ترد و ظریفی دارد
 
   بی گمان سنگ دل است ،آنکه روا می دارد
 
   جان این ساقه ی نازک را دانسته بی آزارد
 
   در زمینی که ضمیر من و توست
 
   از نخستین دیدار هر سخن هر رفتار
 
   دانه هایست که می افشانیم
 
   برگ و باریست که می رویانیم...
 
   .....
 
   با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
 
   با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
 
 
   دست یکدیگر را بفشاریم به مهر
 
   جام دلهامان را
 
   مالامال   از یاری ،غمخواری بسپاریم به هم
 
 
   بسرایم به آواز بلند
 
 
   شادی روی تو
 
 
   ای دیده به دیدار تو شاد
 
 
   باغ جانت هم وقت
 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:40 توسط نگار |


  در اولین فرصت ممکن با دوست صمیمی خود تماس گرفتم و از او در خواست مقداری

   پول کردم او در پاسخ  به من گفت با کمال میل می تواند به من کمک کند .

 

   با دوست دیگری تماس گرفتم او در جواب به من  گفت که میتواند به من پول بدهد اما

    آنچه که او  به من می خواست قرض بدهد در مقابل مبلغی که من می خواستم

   بسیار نا چیز بود.

 

 

   با دوست بعدی تماس گرفتم  و به او گفتم مشکلی برای من پیش آمده و من نیازمند

    مقداری پول هستم ،   او در پاسخ به من گفت چند روز پیش به یکی دیگر از

   دوستانش کل مبلغ حقوقش راقرض داده.

 

   به سراغ دوست بعدی  رفتم به علت داشتن مشکل به هیچ عنوان نمی توانست به من

   کمک کند او  در گفته خود گفت دوست دارد کمک   اما نمی تواند کمک کند .

 

 

 

 

    واقعیت موضوع این بود که من هرگز به پول آنها نیاز نداشتم این فقط یک امتحان بود تا

   من دوستان خود را بیشتر بشناسم .

 

   این گفته درست  است که دوستی فقط برای پول نیست، اما  برخی دوستان ما برخی

   مواقع نیازمند به  پول می شوند و اگر ما به آنها کمکی ناچیز کنیم این خو د برای آنان

   دل گرمی است.

 

   پس می توانیم با چندین روش مختلف دوستان خود را بسنجیم  و بد را از خوب ،

   خوب را از خوبتر  تشخیص دهیم،  البته ما نباید در مورد دوستانما ن زود قضاوت کنیم .

 

   دوستی
 
 
   دل من دیر زمانیست که می پندارد
 
   دوستی نیز گلیست
 
   مثل نیلوفر و ناز
 
   ساقه ترد و ظریفی دارد
 
   بی گمان سنگ دل است ،آنکه روا می دارد
 
   جان این ساقه ی نازک را دانسته بی آزارد
 
   در زمینی که ضمیر من و توست
 
   از نخستین دیدار هر سخن هر رفتار
 
   دانه هایست که می افشانیم
 
   برگ و باریست که می رویانیم...
 
   .....
 
   با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
 
   با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
 
 
   دست یکدیگر را بفشاریم به مهر
 
   جام دلهامان را
 
   مالامال   از یاری ،غمخواری بسپاریم به هم
 
 
   بسرایم به آواز بلند
 
 
   شادی روی تو
 
 
   ای دیده به دیدار تو شاد
 
 
   باغ جانت هم وقت
 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:39 توسط نگار |


 سالها پیش پسر کوچکی بود که به سخنان پیرمردی گوش می داد به همین دلیل
 
   شروع کرد به آموختن هدیه .
 
   یک روز پیرمرد گفت : اسم چیزی که می گویم هدیه است چون آن را از تمام
   کادوهایی که تا کنون دریافت کرده ای  ، با ارزش تر خواهی یافت .
 
   پیر مرد تو ضیح داد  : چون وقتی این هدیه به دستت برسد ،سرزنده تر
   و خوشحال تر می شوی و در انجام کارهایت تواناتر خواهی شد.
 
   پسر بچه متوجه شد شادی ناشی از دریافت  هدایا  خیلی به طول نینجامیده است .
 
   او اندیشد این هدیه چه ویژگی خاصی دارد ؟ چه چیزی آن را از سایر هدایا
   متمایز می کند ؟ آن چه چیزی است که مرا خوشحال تر و در انجام کار  موفق تر
   کند ؟
 
 
   پسر بچه :  آیا این هدیه مثل یک عصای جادویی است که می تواند تمام آرزوهای
   مرا بر آورده کند ؟
 
   پیرمرد خندید و گفت :  نه.هدیه مثل جادو و آرزو نیست .
 
 
   پسر بچه پرسید : آیا این هدیه یک ماشین زمان است که بتوانم سوارش شوم
   و به هر کجا که می خواهم بروم ؟
 
   پیرمرد پاسخ داد :  خیر ، وقتی هدیه را دریافت کنی رویای جای دیگر رفتن
   را از سرت بیرون خواهی کنی.
 
 
   زمان گذشت و پسر بچه پا به نوجوانی گذاشت .او روز به روز ناراضی تر از
   گذشته می شد . قبلا امید داشت هر چه بزرگتر شود ،خوشحال تر شود.
   افکارش به گفته های پیرمرد بازگشت ودید چقدر بیشتر و بیشتر از گذشته
   در فکر هدیه است .
 
   دوباره نزد پیرمرد رفت و پرسید : آیا این هدیه چیزی است که مرا پولدار کند ؟
 
   پیرمردگفت : بله ،می تواند این نتیجه را هم داشته باشد. هدیه می تواند تو را
  به سوی اقسام ثروت وثروتمندان هدایت کند.اما ارزش آن در پول خلاصه نمی شود
 
   نو جوان گیج شد . تو به من گفتی از وقتی هدیه را گرفتی خوشحال تر از
   گذشته شدی.
 
   پیرمرد گفت : بله ،و موفق تری می شوی .
 
   نو جوان گفت منظورت از موفقیت چیست ؟
 
  پیرمرد گفت : موفق تر بودن یعنی پیشرفت به سوی هر آنچه که برایت مهم باشد
 
   نوجوان گفت: پس به این ترتیب، من اول باید پیدا کنم  موفقیت برایم چه چیزی است
 
   پیر مرد گفت :بله،همه ما باید این را پیدا کنیم .ممکن است موفقیت در حال حاظر
   داشتن یک ارتباط بهتر با والدینت یا گرفتن نمرات بالاتر در مدرسه یا پیروزی
   در تیمهای ورزشی  یا پیدا کردن شغل نیمه وقت بعد از مدرسه و ارتقا مقام
   یک موفقیت است .
 
 
   تو قبلا می دانستی هدیه چیست . می دانستی کجا پیدای کنی. و می دانستی چگونه
   می تواند تو را شاد تر و موفق تر کند.
   وقتی کوچک بودی خیلی خوب می شناختی اش .اما به راحتی فراموشش کرده ای .
 
   پیرمرد پرسید :  وقتی کوچکتر بودی چمنها را می زدی ،لحظات خوبی داشتی
   یا بدی ؟
   پسری که روزی کوچک بود گفت : لحظات خوبی
  پیرمرد پرسید :چه چیزی آن را خوب کرده بود ؟
  نوجوان دقایقی درنگ کرد و گفت : چون من عاشق کارم بودم .  .....
  پیر مرد پرس وجو کرد : وقتی مشغول آن کار بودی  به چه چیزی فکر می کردی؟
   وقتی  مشغول کار چمن زنی بودم ،به چمن زنی فکر می کردم .....
 
 
   وقتی که نوجوان به مردی جوان تبدیل شد ،عزم را جزم کرد تا هدیه را خودش
   پیدا کند .
 
   مجلات و روزنامه ها و  کتابهای زیادی مطالعه کرد . با دوستان و خانواده اش
   در این مورد صحبت کرد در اینترنت به دنبالش گشت .حتی به شرق و غرب و
   نقاط دور دست سفر کرد و جواب آن را از هر کسی که می دید، پرسید .
   اما هر چه گشت ،نتواست کسی را بیابد که به او بگویید هدیه چیست .
 
  پس از مدتی به قدری خسته و دلسرد شد که به سادگی از جستجویش دست برداشت.
 
   سر انجام مرد جوان شغلی در یک شرکت محلی پیدا کرد و مشغول به کار شد .
   از نظر اطرافیانش کارش را خوب انجام می داد اما خودش حس می کرد
   چیزی را گم کرده است .
 
   ذهنش همیشه مشغول دیدار ها و گفت و شنودهایی بود که قبلا با دوستانش داشت.
   هنگام غذا  خوردن ،همیشه حواسش به جاهای دیگر پرت می شد و در نتیجه
   از مزه غذا غافل می ماند .
 
   پس از مدتی مرد جوان دریافت  که بد اقبال و غمگین شده است .
 
   امید وار بود  ارتقا مقام به دست آورد .شاید این موضوع بتواند او را
   خوشحال و راضی کند .
 
   پس از مدتی فهمید از دریافت ترفیعی که سزاوارش بوده خبری نیست.
   مرد جوان عصبانی شده .
   این خشم شروع به تحلیل بردن  نیروی او می شد .
   هر چه خشمش افزایش می یافت کیفیت کارش پایین تر  می آمد .
 
    زندگی شخصی اش هم از این بهتر نبود  .نمی توانست  به جدایی که میان او و
    دوست دخترش افتاده  بود خاتمه دهد. .....
 
   آن قدر از زندگی و کار ناراضی شد که فهمید چاره ای جز رفتن نزد
    پیرمرد ندارد . .....
 
  سپس پیرمرد پیشنهاد کرد:  چرا برای مدتی دست از کار همیشگیت بر نمی داری
   و اجازه نمی دهی تا  پاسخ مسئله ، خودش به سراغت بیاید؟
 
   در جواب پیشنهاد پیرمرد ،جوان پذیرفت که مدتی را در کلبه کوچک دوستش
   در کوهستان بگذراند .
 
    تنها شدن در جنگل ، این حس را به او داد که سرعت حرکت همه چیز،کند تر
   شده و زندگی کاملا متفاوت شده .
   روزها پیاده رویهای طولانی می کرد و و به زندگیش می اندیشید :چرا زندگی من
   مثل زندگی پیرمرد نیست ؟ نمی دانست .
 
   پیرمرد به وضوح ،شادترین خوشحال ترین و موفق ترین کسی بود که او تا به
   تا به امروز در عمرش دیده بود.
   بنا براین هدیه چه بود که چنین خصوصیات خوبی به پیرمرد داده بود ؟
 
   هرچه بیشتر به آن می اندیشید(ترفیعی را که آرزویش بود ،هنوز از آن
     موضوع عصبانی  بود)  از بازگشت به سر کارش بیمناک تر بود .
 
   بعد متوجه می شود هوا دارد تاریک می شود و با عجله به سمت کلبه اش برگشت.
   در آنجا آتشی روشن کرد تا از سرما در امان بماند . ناگهان متوجه چیزی شد
   تا کنون ندیده بود .
   همینطور که به آتش خیره شده بود برای نخستین بار شومینه بزرگ داخل کلبه
   توجه اش را به خود جلب کرد .
 
   همینطور که جوان از ساخت فوق العاده شومینه در شگفتی فرو رفته بود،
   اندیشید که سنگ کار در حین کارش چه احساسی داشته است ؟
 
    حتما تمرکز کاملی بر کار خود داشته . واضح بود که افکار سنگ کار هنگام
   کار سر گردان نبوده و بندرت این طرف و آن طرف پریده است ، به همین دلیل
    کارش این اندازه  خوب و استادانه از آب در  آمده بود.
   بعید بود که او در حین کار ، به دوست دخترقبلی اش یا شامی که آن شب
   با او خورده بود ،فکر کرده باشد . حتی نمی توانست فکرش به دنبال این بوده
   باشد که پس از اتمام کار ،چه کاری انجام بدهد که لذت بیشتریی ببرد .
 
    مرد جوان با دیدن شاهکار سنگ کار می توانست بگویید که بدون شک در
   کارش موفق بوده است . تردیدی نیست که توجه و تمرکزش جز به کاری
   که در مقابلش بوده به چیز دیگری نبوده است .
 
  مرد جوان به همه چیز های  داخل کلبه زل زد و با دقت همه چیز را نگاه کرد .
   دوباره به آتش خیره شد . آن لحظه در فکر گذشته نبود و درباره آنچه
   ممکن بود  در آینده اتفاق بیفتد نیز  نگرانی نداشت .
   در آن لحظه به سادگی از حظور خود در آن مکان و کاری که می کرد ،
   راضی و سپاسگذار بود .
   سپس لبخند زد .حس کرد حالش بهتر شده است . .....
 
   در یک لحظه به ذهنش رسید:  بله ،خودش است ! خودش است !
 
   او هدیه را پیدا کرد ...  همان چیزی که همیشه بوده : و الان هم وجود دارد :
 
 
 هدیه
                        گذشته یا آینده نیست.
 
                               هدیه
                        همین لحظه است !
 
 
                         هدیه الان است !
 
 
 بیرون رفت و شبح تیره درختان را در آسمان شب و برفهای سفید را
   بر بلندای قله های دور دست دید .
 
   انعکاس زود هنگام قرص ماه را توی دریاچه مشاهده کرد و نغمه های شبانگاه
   پرندگان را شنید .
 
 حالا بيش از هر زمان  ديگري در زندگي احساس شادابي،  خوشحالي و
   آرامش مي كرد .
 
 
       
 نويسنده : اسپنسر جانسون
 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:41 توسط نگار |