یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم, گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم, پر پروانه شکستن هنر انسان نیست, گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم, یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد, طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:20 توسط نگار |
هوا
بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو
لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ
باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و
نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم
بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه
كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون
درست كنم.»
آنها
را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد
يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم
شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به
آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه...
نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها
درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به
صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم
و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد
سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى،
آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم
مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم
و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى
را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه
دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:35 توسط نگار |
آدم همیشه برای به دست آوردن چیزی تازه است که راه می افتد و میرود حتی اگر آن چیز تازه چیزی جز مرگ نباشد.همیشه هم چیزی کهنه از دست میرود که ممکن است آن قدر ها هم کهنه نبوده و ارزش نگه داشتن داشته.برگشتن اما گاهی برای دوباره به دست آوردن همان چیز کهنه و از دست رفته است اگر چه کمتر هم به نتیجه میرسد.
بر گرفته از کتاب نیمه غایب اثر حسین سنا پور
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:48 توسط نگار |
پسرک در دوره ی راهنمایی درس می حواندو خیلی دلش می خواست در یکی از مسابقات دوی مدرسه شرکت کند.پدر و مادرش حسابی او را تشویق میکردند.پسرک تمرین کرد و در دوی 100 متر برنده شد.در مسابقه ی بعد که دوی 100 متر با مانع بود پسرک داشت به خط پایان نزدیک می شد که ناگهان استاد و بعد هم از ادامه ی مسابقه انصراف داد.والدینش از این کار او متعجب شدند و وقتی علت کارش را پرسیدند پسرک جواب داد:من مسابقه ی اول رو برده بودم اما دوستم تا اون موقع هیچ جایزه ای نگرفته بود.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:32 توسط نگار |
The nearer the soul is to GOD,the less its disturbances,since the point nearest nearest the circle is subject to least motion هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد آشفتگی اش کمتر است زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره کمترین تکان را دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:40 توسط نگار |
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است؟پیشخدمت پاسخ داد:"۵۰ سنت".پسر بچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:یک بستنی ساده چند است؟در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:"۳۵ سنت".پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:لطفا یک بستنی ساده.پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
پسرک نیز بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت ورفت.وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه ۵ سنتی و پنج سکه ۱ سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:51 توسط نگار |
دیشب که داشتم کنار ساحل دریای نیلگون خزر قدم میزدم و به موجهای خروشان دریا نگاه میکردم به این فکر میکردم که زندگی ما آدم ها مثل این دریا میمونه.گاهی اوقات آروم آروم گاهی وقتها مواج و طوفانی.ما آدم ها هم مثل ماهی ها میمونیم که داریم تو این دریا زندگی میکنیم و واسه بقای خودمون حق دیگران رو خیلی راحت میخوریم و اونها رو ازار میدیم.
آخر سر هم مرگ مانند صیادی یک روز از راه میرسد و ما را در تور خودش اسیر میکند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:30 توسط نگار |
یادته وقتی بچه تر بودیم هر وقت یکی بهمون میگفت عاشق شده یا حرف از عشق وعاشقی میزد چشمامون از تعجب گرد میشد و نمی فهمیدیم معنی واقعی حرفش چیه؟آخه ما اون موقع ها عشق رو از آدامس های لاویز میشناختیم و بس.
حالا هم که بزرگ تر شدیم اگر یکی بازم همون حرف ها رو بهمون بزنه بازم چشمامون از تعجب گرد میشه اما این بار نه به خاطر اینکه نمیفهمیم عشق یعنی چی؟بلکه این بار به خاطر اینکه نمیدونیم عشق واقعی چیه؟وآیا اون فرد یه عاشق واقعیه یا نه؟آخه ما الان عشق واقعی رو عشق مجنون به لیلی و فرهاد به شیرین و .....میدونیم.
در هر حال اگه یه نفز عشق واقعی رو تجربه کنه دیگه دلش نمیخواد از معشوقش دور باشه.
به امید روزی که همه طعم خوش عشق واقعی رو بچشن
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:44 توسط نگار |
هیچ وقت نمی تونی به این فکر کنی یا حتی حدس بزنی که فردا چه اتفاقی ممکنه بیفته یا نیفته.بعضی وقتا اوضاع بر وفق مرادتهو همه چیز داره خوب پیش میره اما یکهو همه چیز به خاطر یه کوتاهی وغفلت بد جور میریزه به هم.
گاهی اوقاتم عکس این اتفاق میفته.احساس میکنی به آخر خط رسیدی و هیچ راهی نداری و همه ی درها به رویت بسته شده اما..... .اما یکهو در اوج ناامیدی ویاس امیدبه کمکت میادو زندگی روزهای خوشش راو بهت نشون میده و همه چی بر وفق مرادت میشه.
امان از این روزگار با بازیهاش
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:47 توسط نگار |
شب های امتحانات زمینی ام تا صبح بیدارم تا شاید درسی را که درطول ترم نخوانده ام پاس کنم.اما کاش می دانستم عمری را که می گذرانم برایم مانند شب امتحانی است که استادش پروردگارم است و نمره ی قبولی در این درس را نمی توانم با یک شب تلاش به دست آورم. درس:زندگی تعداد واحد:به میزان ثانیه های زنده بودن استاد:خداوند تاریخ امتحان:تمام لحظات اعلام نتایج:قیامت
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:35 توسط نگار |